زهرازهرا، تا این لحظه: 24 سال و 4 ماه سن داره
Date of creation of my blogDate of creation of my blog، تا این لحظه: 10 سال و 10 ماه سن داره
My membership dateMy membership date، تا این لحظه: 13 سال و 7 ماه و 8 روز سن داره

🌹خاطرات یک بانوی روشندل🌹

قلبم را به ❤خدا❤ میسپارم، که او به شدت کافیست

تولد عمه وحیده

تولد تو یکی از زیبا ترین اتفاق های دنیاست. عمه ی عزیزم! صمیمانه و از ته قلب میلادت را تبریک می گویم. برایت بهترین ها را آرزومندم. از خدا می خواهم به پاس مهربانی هایت آنقدر در زندگیت خوشبخت باشی که وصفش محال باشد. می نویسم تا به یادگار بماند علاقه من به تو. تولدت مبارک عمه جونم. پی نوشت: راستی 10 بهمن تولد دوست جدیدم فائزه بود. 16 بهمن هم تولد دوستم آهو هستش. به جفتشون تبریک میگم.
13 بهمن 1398

یه تاریخ رند تو زندگیم: 17 سال و 7 ماه و 7 روزگی

سلام دوستان. امروز 17 سال و 7 ماه و 7 روزه شدم. طبیعتا باید خوشحال باشم ولی... مشکلاتی که دور و برمون می چرخه، باعث تشویش و ناراحتیه. معلق شدن وب دوست عزیزمون مبینا، ویروس کشنده کرونا که کابوس این روزاست که وارد ایران نشه، نتیجه امتحاناتم که فعلا معلوم نیست و... از همه بدتر، شنیدن بیماری دوستمون آریاناست که قلبمو به درد آورده. اصلا باورم نمیشه. آریانا به اون خوبی و مهربونی. آخه مگه میشه؟ بچه ها ما با هم دوستیم. باید موقع سختیا یاد هم کنیم. دست هم و بگیریم و نذاریم حس تنهایی به دیگری دست بده. درسته این واقعه به شدت به شدت تلخه. من واقعا قبول دارم. قبول دارم که هضمش چقدر می تونه سخت باشه و حتی با کلمات هم قابل بیان نیست...
12 بهمن 1398

شهادت حضرت زهرا (س) بانوی دو عالم، همراه با کمی تعریف از هفته اول بهمن

ای روح دو صد مسیح محتاج دَمَت / زهرایی و خورشید غبار قدمت کی گفته که تو حرم نداری بانو؟ / ای وسعت دلهای شکسته ، حَرَمت . . . دارد دل و دین میبرد از شهر شمیمی/افتاده نخ چادر او دست نسیمی/درخانه ی زهرا همه معراج نشین اند/آنجاکه به جز چادراو نیست گلیمی. یازهرا حجاب، همان چادری بود که پشت درب خانه سوخت ولی ازسرفاطمه (س)نیفتاد. یازهرا . این جمعه بیا به فکر مادر باشیم در فکر عزای یاس پرپر باشیم هر جمعه اگر ز حجر تو خون خوردیم این هفته به یاد پهلو و در باشیم . بی بی جان ... هزاران کلید هم بیاورند، قفل دلتنگی های دلم را باز نمی کنند شاه کلید دلم ...
8 بهمن 1398

منجم

  پادشاهي بسيار چاق بود و از زيادي چربي و گوشت در رنج بود . اطباء هر دستوري مي دادند مفيد واقع نمي شد روزي مردي بحضور پادشاه رفت و گفت : من از علم نجوم اطلاع كامل دارم . اگر شاه اجازه دهد امشب سرنوشت سلطان را از اين بيماري چاقي ببينم . اگر عمر سلطان طولاني باشد معالجه شما را بعهده خواهم گرفت . سلطان قبول كرد و به وي وعده انعام داد . روز بعد منجم با كمال افسردگي و حالتي غمگين خدمت سلطان رسيد و عرض كرد ، بطوريكه از گردش ستارگان فهميدم متاسفانه از عمر ملك بيش از يكماه نمانده است و اگر باين حقير شك داريد دستور فرمائيد مرا زنداني كنند و چنانچه در مدت يك ماه گفته من درست در نيامد دستور قتلم را ص...
3 بهمن 1398

دومین برف امسال

سلام. این روزها سرم شلوغه. ولی دلم نیومد این اتفاق شیرین رو ثبت نکنم. البته این دفعه یه تصمیم قطعی گرفتم که فقط اتفاقات مهم رو ثبت کنم. تو این چند روز هم سر حرفم وایسادم. پس حرفو کوتاه می کنم. چون حالم خوب نیست. سرما خوردم. باید برم استراحت کنم که ان شاء الله زودتر خوب بشم. امروز دوباره برف اومد. خیلی هم زیاد. هنوزم داره صدای برخوردش با پنجره اتاقم میاد. اما متاسفانه ما شبکه 6 رو ندیدیم که زیرنویس کرده بودن تعطیلیم و من با اون حالم رفتم مدرسه. وقتی شنیدم تعطیله هم ذوق کردم هم اعصابم خرد شد که چرا اون همه راهو کوبیدیم رفتیم تا مدرسه. ولی عیب نداره. اینم شد یه خاطره. نمی دونین چه برف قشنگی می اومد. ...
29 دی 1398

من اومدممم

سلام دوستان عزیز. امیدوارم حالتون خوب باشه. قرار بود این پستو دیروز بذارم. ولی وقت نشد. امروز کلی حرف دارم برای گفتن. پس اگه یه تومار شده و زیاده ببخشید. نمی دونم از کجا شروع کنم. برعکس تصورم دی ماه پر بود از اتفاقات عجیب. هم خوب و هم خیلی بد. مثل همیشه اول بدا رو میگم تا بعد با خبرای خوب حالتون رو خوش کنم. شهادت سردار سلیمانی بزرگ مرد غیور، هممونو تکان داد. ولی این تنها چیز نیست. مرگ عده ای از هموطن های کرمانی که زیر دست و پا موندن، سقوط هواپیمایی که چند روز پیش اتفاق افتاد و حدود 150 هموطنمون رو از دست دادیم و... دی...
20 دی 1398