زهرازهرا، تا این لحظه: 24 سال و 4 ماه سن داره
Date of creation of my blogDate of creation of my blog، تا این لحظه: 10 سال و 10 ماه سن داره
My membership dateMy membership date، تا این لحظه: 13 سال و 7 ماه و 8 روز سن داره

🌹خاطرات یک بانوی روشندل🌹

قلبم را به ❤خدا❤ میسپارم، که او به شدت کافیست

مختصری تعریف از هفته دوم مدرسه

خوشبختی احساسی است که شاید بشود خیلی راحت به دستش آورد. به شرط اینکه آسانگیر باشی و به همه چیز و همه کَس با عینک خوشبینی نگاه کنی. سلام دوستان. این روزها، حال خوشی دارم و بسیار شادم خدا رو شکر. شرایط تحصیلیم بر وفق مراده. البته راه دور مدرسه از خونمون و زمان طولانیشم هستا. ولی خب اینا به داشتن دوستای خوبم، معلم های مهربونم و درس هامون که همه بجز آمادگی دفاعی آسون و خوبن می ارزه. روز دوشنبه امتحان هویت اجتماعی داشتم. ولی متأسفانه یادم رفت. حالا پیش خودتون میگین: وای! زهرا حتماً امتحانشو خراب کرده چون نمی دونسته! نه بابااا. بنده زبل تر از این حرفام. البته تعریف از خود نباشه. اون روز هیشکی درس رو نخونده بود و هر ...
19 مهر 1398

تولد زن عمو فریبای من و روز کودک مبارک

زن عمو فریبای مهربونم تولدت مبارک. انشاالله سلامت و شاد باشی، با عموی من خوشبخت باشی و سال دیگه این موقع یه کوچولوی خوشگل و سالم بغلتون باشه. روز کودک هم به تمام کودکان شیرین و دوست داشتنی ایران زمین مبارک. امیدوارم یک روز همه شما موفق شوید و کودکان امروز، آینده سازان جامعه در فردا ها باشند و بتوانند مأمنی سرشار از عدالت و مهربانی بسازند. خیلی ادبی حرف زدما نه؟ خخخ. 
16 مهر 1398

خواست خدا

روزها گذشت و گنجشک با خدا هیچ نگفت.فرشتگان سراغش را از خدا گرفتند و خدا هر بار به فرشتگان این گونه می گفت: می آید من تنها گوشی هستم که غصه هایش را می شنود و یگانه قلبی ام که درد هایش را در خود نگه میدارد. سرانجام گنجشک روی شاخه ای از درخت دنیا نشست. فرشتگان چشم به لبهایش دوختند. گنجشک هیچ نگفت و خدا لب به سخن گشود: با من بگواز آن چه سنگینی سینه توست گنجشک گفت:لانه کوچکی داشتم آرامگاه خستگی هایم بود و سرپناه بی کسی ام. تو همان را هم از من گرفتی این طوفان بی موقع چه بود؟ ...
12 مهر 1398

شهادت حضرت رقیه (س) 1398

حال من از این خراب ترم بشه کسی نیست که سایه‌ی سرم بشه بدون عمه سفر نمیره که یه چیزی بگید که باورم بشه دیگه از کسی سوال نمی‌کنم خودمو دیگه وبال نمی‌کنم بد جوری موی سرم کشیده شد عمه من زجر و حلال نمی‌کنم زخمامو به عمه هام نشون دادم گوشواره هامو به ساربون دادم من باید بابامو امشب ببینم‌ نمی‌خوام بیاد ببینه جون دادم دخترت از عمه شرمنده میشه روزی صد بار میمیره زنده میشه بسکه هر کسی رسیده کشیده دست به موهام میزنم کنده میشه دردای بی دوامو چیکار کنم من نماز شبامو چیکار کنم هی به من میگن بدو نمیتونم آبله‌های پامو چیکار کنم تو ندیدی آخه پژمردنمو سر به زیر بال و پر بردنمو وقتی از شتر ...
11 مهر 1398

روز شماری تا تولد مامان جونم و تعریف خاطرات اولین هفته مدرسه

سلام سلام. من باز اومدم. وای وای بچه ها باور کنین تو این چند روز اصلاً اصلااا وقت نکردم حتی یه بیرون برم با مامان اینا، دلم باز شه. از بس که سرم شلوغه. یعنی گرفتار مدرسه ام شدیدااا. اصلا این پنج روز خیلی واسم سخت گذشت. پس فکر نکنین نمیام و دارم قصور می کنم توی پست گذاشتن. خب بریم سر وقت جریانات این چند روز. نه وایسین. اول یه چیز بگم که از همه واسم مهمتره. واییی بچه هااا! شنبه تولد مامانمههه. خیلی خوشحالم. می خوام تدارک یه کادوی خوشگل موشگل رو براش ببینم. انشاالله خب بریم سر وقت تعریف. به جون عمه ی غضنفر، دیگه می خوام بتعریفم. خب. اون میکروفون رو بدین به من. م...
10 مهر 1398

عکس اولین ژله ای که من درست کردم به همراه عکس سفره ناهار خاله زهرام

سلام دوستان. گفتم تا وقت دارم بیام اینا رو بذارم. چند وقت پیش به یکی از بچه ها گفتم خودم واسه اولین بار ژله درست کردم. اونم گفت بذار ببینیم چی کار کردی. منم عکسشو گرفتم. حالا ببینیدش. اون یکی هم عکس سفره که خاله کوچیکه ی مهربونم زحمتشو کشید. خاله ی گلم یک دنیا مرسی ازت. خیلی روز خوبی بود اون روز. راستی استثناً فقط امروز میگم: زهرا تا این لحظه 17 سال و 3 ماه سن دارد. ای بابا! چقدر زود گذشت این سه ماه. انگار همین دیروز بود که 17 سالم شد. عمر آدمه ها. خیلییی زود می گذره. ...
5 مهر 1398