خواهر
می دونین، شاید خیلیا خواهر و برادر داشته باشن. تقریباً بیشتریا. اونقدرم بهشون عادت کردن که این موضوع براشون عادی شده باشه. مخصوصاً در مورد خواهر. همین خواهر که نمی دونین واقعاً چه موهبتیه که دارین. ولی کسی که تا حالا طعم خواهر داشتنو نچشیده، کسی که درد و دلای دخترونه اش رو به عروسکاش گفته، کسی که اشکاشو به جای آغوش خواهرش رو بالشت ریخته و بالشتش شده همدمش، می دونه یه خواهر برای خواهرش چقدر ارزش داره و چه نقش مهمی تو زندگیش داره! اون اگه خواهر داشته باشه قدردان وقتی میشه که خواهرش تنهاییشو پر می کنه. که خواهر بزرگش با مهربونیاش و حرفای قشنگش، و خواهر کوچولوش با خنده های شیرین و بوسه های مهربونش از بی حوصلگی درش میاره. شاید این ...
یه پست تپل
سلام. من اومدم که خاطره ای که صبح قول داده بودمو بنویسم. خواستین نظر بذارین. یه بار من کوچیک بودم. شاید 8،9سالم بود. شایدم کمتر. دقیق نمی دونم. اون موقعا که نه تبلت بود نه پی اس پی و از اینجور چیزا. سرگرمی ما فقط کارتون و برنامه کودک و عروسک بازی و... بود که من چون مفهوم بیشتر کارتونا رو درک نمی کردم خوشم نمی اومد. متأسفانه نه خواهر و برادر داشتم، نه هیچ همبازی دیگه ای مثل دختر خاله و پسر خاله که نزدیکم باشن. یعنی همیشه سعی می کردم خودم، خودمو سرگرم کنم. تا اینکه یه بار شماره اون قصه گوی زنگوله بود فکر کنم، آره. اونو تو تلویزیون تبلیغ می کردن. منم حفظش کردم و از اون موقع به بعد، هر وقت حوصلم سر می رفت زنگ می زدم اونجا...
آخرین پست تیر 1398
سلام دوستان. خوبید؟ ما هم خوبیم خدا رو شکر. امااا... من از یه چیزی یه مقدار ناراحتم. امروز تیر تموم میشههه. آخه من این ماهو با وجود گرمای هوا خیلی دوست دارم. خب ماه تولدمه. تیر ماهیای زیادی هم دور و برم هستن که عاشقشونم. به تموم تیر ماهیای مهربون و با احساس میگم ایشالا همیشه دلتون شاد، لبتون خندون و تنتون سالم باشه. همینطور بقیه دوستان. راستییی، چرا دیگه نظر نمیذارییین؟ میاین مطالبمو می خونین، نظرم نمی دین! بابا خب نظر بذارین دیگههه. یه چیز دیگه. قول میدم فردا با یه پست جالب و جذاب در مورد یکی دیگه از خاطرات بچگیم مهمون دلاتون بشم. پس تا اون موقع. و اینکه... امیدوارم این آخرین روز ماه تیر برای همه رو...
عشق حقیقی
همسرم نواز با صدای بلند گفت تا کی می خوای سرتو توی اون روزنامه فرو کنی؟ میشه بیای و به دختر جونت بگی غذاشو بخوره؟ شوهر روزنامه رو به کناری انداخت و بسوی آنها رفت تنها دخترم آوا، بنظر وحشت زده می آمد اشک در چشمهایش پر شده بود ظرفی پر از شیر برنج در مقابلش قرار داشت آوا دختری زیبا، و برای سن خود بسیار باهوش بود گلویم رو صاف کردم و ظرف را برداشتم و گفتم آوا، عزیزم، چرا چندتا قاشق گنده نمیخوری؟ فقط بخاطر بابا عزیزم آوا کمی نرمش نشان داد و با پشت دست اشکها...
یه خاطره دیگه
سلام دوستان. امیدوارم که خوب باشید. می دونین، یه بار داشتم به مامانم می گفتم: مامان، من از بابت آینده نگرانم و حتی یه کم می ترسم. گفت چرا؟ گفتم: بذار راحت بگم. یه دلیلش وقتیه که بچه ام بفهمه مادرش نابیناست. از اینکه بگه چرا مامان من نابیناست و مامان تو چرا اینجوری ای می ترسم. حتی اگه لحظه ای از نابینایی من احساس بدی حالا چه شرمندگی، چه خشم و نا امیدی و چه احساسات دیگه پیدا کنه قلبم می شکنه. می دونین مامانم چی گفت؟ مامانم گفت دخترم، تو نباید اینجوری فکر کنی یا از اینکه بچه ات یا بچه های دیگه ازت بپرسن چرا نابینایی غصه بخوری. چرا؟ چون تو با این همه استعدادی که داری، قاطعانه بهت میگم تو نه تنها مایه ناراحتی نیستی، بلکه ب...
ولادت امام رضا (ع) امام هشتم ما شیعیان مبارک
آمده ام، آمدم ای شاه، پناهم بده. خط امانی ز گناهم بده. ای حَرَمَت، ملجأ در ماندگان. دور مران از در و راهم بده. ..... سلام دوستان. ولادت امام رضا (ع) رو به همتون تبریک و تهنیت میگم. اگر بدونید چقدر دلم هواشو کرده! هوای عطر حرمش رو! آقا ما رو نمی طلبی؟ آقا کاش می شد منم می شدم یکی از کبوترای حرمت. آقا دلم گرفته. خیلی هم گرفته. آقا خسته ام. خسته از بی رحمی های این دنیا. خسته از قضاوت ها. از ترحم ها. آقا کاش می شد به سویت پرواز کنم که آرامش تنها در پیشگاه توئه. بگذریم دوستان. یه خورده بیشتر بنویسم بغضم می گیره. ولی واقعاً امیدوارم آقا امام رضا (ع) هممون رو بطلبه. من که خیلی دلم تنگه. خیلی. ...
نویسنده :
زهرابانو
11:38
یه مقدار صحبت و چیزای دیگه
سلام دوستان خوبید؟ راستش تو این چند روز زیاد روی حوصله نبودم بیام پست بذارم. البته سرم هم به نحوی شلوغ بود. بگذریم. حالا که اومدم، می خوام همینجوری یه کم باهاتون صحبت کنم. اول از همه، دوستانی که میایین بازدید می کنید، خواهشاً خواهشاااا نظر بذارید. بابا به خدا یه کامنت گذاشتن سختی نداره که. والااا جدی میگم. دوم، خب دیگه چه خبرا؟ چی کارا می کنین؟ حتماً میگین: ای بابااا! چرا این دختره اومده اینجا حرفای روزمره می زنه؟ به جای اینکه یکی از خاطره های بچگیشو بگه واسه ما. خب چی کار کنم؟ خاطره ام نمیاد. البته تا دلتون بخواد خاطره دارما. ولی الان هر چی فکر می کنم، هیچ خاطره جالبی که گفتن داشته باشه یادم نمیاد. آهان. یه چیزی یه چیز...
زندگی
دیروز داشتم به خاله ام می گفتم: خاله کاش می شد آدم به گذشته برگرده . خاله ام گفت: مثلاً به کِی؟ -به بچگیا. می دونی اون موقع چقدر شاد و راحت بودیم؟ چقدر آزاد؟ چقدر بی دغدغه؟ اصلا غمی تو دلمون نبود. شاید بزرگترین غصه مون خراب شدن عروسکمون بود. بیشترین نگرانیمون فکر به امتحان کلاسی فردامون بود. ولی حالا چی؟ مدام نگران آینده ایم. ما این همه خودمون رو به آب و آتیش بزنیم، مثلاً آخرش چی می خواد بشه؟ جز اینکه به خاطر نگرانی هامون از شاد بودن گذشتیم؟ گاهی که فکر می کنم، می بینم به قول یه نفر زندگی هزار تا چهره داره. گاهی مثل زهر و گاهی مثل عسله. نه زهرش به اون تلخیه که ما تصور می کنیم، نه عسلش شیرینی خاصی داره...




