زهرازهرا، تا این لحظه: 24 سال و 4 ماه سن داره
Date of creation of my blogDate of creation of my blog، تا این لحظه: 10 سال و 10 ماه سن داره
My membership dateMy membership date، تا این لحظه: 13 سال و 7 ماه و 8 روز سن داره

🌹خاطرات یک بانوی روشندل🌹

قلبم را به ❤خدا❤ میسپارم، که او به شدت کافیست

پستی از جنس نقاشی

سلام دوستان خوبم. حالتون چطوره؟ منم به لطف خدا خوبم. ممنون از اونایی که لایک میکنن و نظر میذارن برام. امروز هم میخوام یکم باهاتون حرف بزنم هم از یه چیز جدید رونمایی کنم. یعنی پستم هم شاده هم غمگین. 19 شهریور یکی از فامیلامون که خیلی انسان شریف و محترمی بود فوت کرد. خبر فوتش واقعا ناراحتم کرد. میدونین، تو این دنیا از آدما یا یاد و خاطره خوب میمونه یا بد. مهم اینه که خود آدم کدومشو انتخاب کنه. همیشه دوست داشتم توی ذهن دور و بریام با خاطره های خوب یاد بشم. حالا نه اینکه فکر کنین میخوام از خودم تعریف کنم، اصلا. خدا رفتگان همه رو بیامرزه. اون بنده خدا فامیلمون هم خیلی آدم خوبی بود. بگذریم که نمیخوام خیلی بزنم به ک...
22 شهريور 1399

داستانی جالب در مورد حسادت

در زمان يكی از خلفا ،مرد ثروتمندی غلامی خريد . از روز اولی كه او را خريد ، مانند يك غلام بااو رفتار نمی‏كرد ، بلكه مانند يك آقا با او رفتار می‏كرد . بهترين غذاهارا به او می‏داد ، بهترين لباسها را برايش می‏خريد ، وسائل آسايش او رافراهم می‏كرد و درست مانند فرزند خود با او رفتار می‏كرد ، گوئی پرواری‏ برای خودش آورده است . غلام می‏ديد كه اربابش هميشه در فكر است ، هميشه‏ناراحت است . بالاخره ارباب حاضر شد او را آزاد كند و سرمايه زيادی هم‏به او بدهد . يك شب درد دل خود را با غلام در ميان گذاشت و گفت : من‏ حاضرم تو را آزاد كنم و اين مقدار پول هم بدهم ، ولی می‏دانی برای چه‏ اينهمه خدمت به تو ...
15 شهريور 1399

خاطره آموزنده من

سلام. حالتون خوبه؟ همونطور که توی پست های قبلی گفته بودم امروز اومدم با یه خاطره از خودم. فکر میکنم کلاس هشتم بودم. یه روز زنگ تفریح با دوستام میخواستیم بریم توی کتابخونه بشینیم. اما... همین که من خواستم برم تو یکی داد زد: زهرا نیا تو. اینجا سوسک هست. اما دیگه دیر شده بود و مغز من فرمان نداد و یکی دو قدم وارد شدم. خخخ. انگار سوسکه از من خوشش اومده بود. با همون یکی دو قدم که من جلو رفتم مثل برق به طرفم حرکت کرد و... رفت توی مانتوم. البته اینو بچه ها با جیغ و دادشون گفتن و ناظم رو صدا کردن که چی: که وای سوسک رفت تو لباس زهرا. بچه ها باور نمیکنین! من اون لحظه شوکه شده بودم فقط. انگار زبونم بند اومده بود. بعد ...
12 شهريور 1399