خاطره بامزه
سلام بچه ها خوبید؟ راستش امروز اومدم خاطره اون دفعه که پاک شد رو با طول و تفصیل بگم. چون مامانم گفت فایده نداره کوتاه بنویسیش. خودمم میگم حیفه. اون خیلی قشنگ بود. اگه درست تعریف نکنم، جذابیتش رو از دست میده و خوب نیست این اجحاف رو در حق داستانم کنیم. اما قول میدم اول شهریور یه خاطره جدید بذارم. پس بذارین از اول شروع کنم. شاید بعضیا هم نخونده باشنش که برای اونا جالب میشه. ***** خب. من حدوداً یک یا دو سالم بوده. اون موقعا مشکل کلیه شدیدی داشتم. یعنی کلیه ام سنگ ساز بود. شبا تا صبح بشه، من مدام گریه می کردم و مامانم و خاله هام و مامان بزرگم منو دست به دست می دادن و هر کدومشون سعی می کردن آرومم کنن اما نمی تونستن. یعنی...



