زندگی
دیروز داشتم به خاله ام می گفتم: خاله کاش می شد آدم به گذشته برگرده . خاله ام گفت: مثلاً به کِی؟ -به بچگیا. می دونی اون موقع چقدر شاد و راحت بودیم؟ چقدر آزاد؟ چقدر بی دغدغه؟ اصلا غمی تو دلمون نبود. شاید بزرگترین غصه مون خراب شدن عروسکمون بود. بیشترین نگرانیمون فکر به امتحان کلاسی فردامون بود. ولی حالا چی؟ مدام نگران آینده ایم. ما این همه خودمون رو به آب و آتیش بزنیم، مثلاً آخرش چی می خواد بشه؟ جز اینکه به خاطر نگرانی هامون از شاد بودن گذشتیم؟ گاهی که فکر می کنم، می بینم به قول یه نفر زندگی هزار تا چهره داره. گاهی مثل زهر و گاهی مثل عسله. نه زهرش به اون تلخیه که ما تصور می کنیم، نه عسلش شیرینی خاصی داره...




