اولین خاطره در سال 1399
سلام دوستان خوبین؟ منم خدا رو شکر خوبم. یه نفسی میاد و میره. راستش حوصله چندانی برای نوشتن نداشتم و می خواستم تا سیزدهم، چهاردهم پست نذارم. ولی خب. دیشب یه خاطره باحال از بچگیم یادم اومد که فکر کردم نوشتنش خالی از لطف نباشه. یعنی امیدوارم تو این اوضاع مسخره این خاطره ام یه کم باعث شادی بشه. پس روز سیزدهم یا چهاردهم در مورد این روزامون صحبت می کنم. و حالا بریم سر وقت خاطره ام. خب همونطور که قبلاً هم براتون گفته بودم، من وقتی بچه بودم خیلی کنجکاو و شلوغ بودم. مثلاً اگه یادتون باشه قوطی کِرِم رو از سوراخ باند کرده بودم تو ضبط و می خواستم ببینم چی میشه. حالا یه بارم وقتی پنج شش سالم بوده، یه روز نشسته بودیم با مامانم اینا می...






